یه اتفاق بد
سلام نازیه من ۲ ساعت پیش داشتیم شام میخوردیم بابایی داش بهت سوپ میداد توام نمیخوردی هی میومدی اینور اونورمون که یه هو افتادی پات رفت تو کاسه ی سوپ داغ بابایی جون داش میدویید تو اشپزخونه که پاتو بشوره چون من اشپزخونه رو شسته بودم خیس بود جفتتون سر خوردین منم دوییدم سری پاتو گذاشتم تو اب سرد بعدش پماد زدم خدارو شکر بهتری الان ولی دس بابایی خیلی درد میاد
نویسنده :
مامی یلدا
22:35
مریض شدن مامانی
سلام تینا عسل جون دیروز بردمت دکتر تو مطب همش راه میرفتی و شیطونی میکردی مجبور شدیم بغلت کنیمو راه بریم خداروشکر سرما خوردگیت خفیفه چیزیت نیس مامانی ولی امروز من مریض شدم از چشام اشک میاد نفس کشیدنمم سخت شده .مریض شدن من مهم نیس گلم فقط خدا کنه تو مریض نشی من که تحمل ندارم بوست نکنم مامانی
نویسنده :
مامی یلدا
12:18
بي فكري بابايي
سلام قربونت برم امشب مادرجون اينا رو شام دعوت كردم تو و دختر عمه ات رفتين پيش تاب.بابايي تورو رو تاب گذاش كه تاب بخوري رها هم داشت تكونت ميداد واسه همين بابايي خواست ازتون عكس بگيره كه يكدفعه رها اومد چشتو چنگ زد من جيغ كشيدم گفتم بچه رو بگير باباتم بيخيال بعد عكس گرفتنش تازه متوجه شد خوب شد من ديدمو گفتم وگرنه معلوم نبود چه بلايي سرت ميومد.باز داشتي مغز تخمه ميذاشتي تو دهن رها من به باباييت گفتم مواظب باش دسشو گاز نگيره مادرجون گفت نه گاز نميگيره بعدش عمه جونت گفت شايد بگيره كه حواس بابايي نبود دستو گاز گرفت.اعصابم بهم ريخت دلم ميخواس باباتو خفه كنم و اینم عکسای شکار لحظه های بابات  ...
نویسنده :
مامی یلدا
0:25
لباس واسه تینا جونی
امشب با بابایی رفتیم واسه عروسکم چند دس لباس خونگی گرفتیم.ولی بوت خوشگل واست پیدا نکردم عسلم.شاید ٤شنبه بریم گرگان اگه بریم واست بوت خوشگل میخرم گلم دوست دارم گلم نمیدونی با لباسای جدیدت چقد ناز شدی فدات شم ...
نویسنده :
مامی یلدا
23:25
شروع شدن دانشگاه
سلام خنده نبات مامانی دیروز صبح ساعت ٨ رفتم دانشگاه توام پیش بابایی موندی باهاش رفتی سرکار طفلی بابایی سرکار پوشکتو عوض کرد بابایی خیلی دوست داره مامانی کم پدری پیدا میشه که بچه شو عوض کنه اونم وقتی پیپی کرده بوی وحشتناک میده.خلاصه دیروز تا ساعت ٥ پیشه بابا جونیت بودی.دیشبم رفتیم عکسهای اتلیتو گرفتیم ماه شدی مامان.فایلاشو که گرفتم عکساتو میزارم تو سایتت گلم دوست دارم گلم فعلا ...
نویسنده :
مامی یلدا
10:04





